گام به گام تا رسیدن به موفقیت وبلاگ شخصی افشین باباعلی

وبلاگی جهت مطالب مهم در رابطه با رشد شخصی

گام به گام تا رسیدن به موفقیت وبلاگ شخصی افشین باباعلی

وبلاگی جهت مطالب مهم در رابطه با رشد شخصی

وقتی با خوندن مطالب اینجا تجربه کسب میکنید این تجربه هارو به کار ببرید توی زندگیتون و سعی کنید روی دیگران هم تاثیر بزارید و همین باعث خرسندی خودتون و خانواده شما میشه و انرژیش چه توی کسب و کار چه زندگی شخصی و روابط بهتون برمیگرده.
به امید موفقیت شما.
افشین باباعلی

بایگانی

۵ مطلب با کلمه‌ی کلیدی «حکایت» ثبت شده است

داستان زندگی جک ما

Afshin Babaali | چهارشنبه, ۹ خرداد ۱۳۹۷، ۱۲:۱۲ ق.ظ

دوبار در امتحان اصلی دبستان رد شد، سه بار در آزمون دبیرستان و دوبار هم در آزمون ورودی دانشگاه مردود شد. فکر نکنید مردود شدن وی عادی بود، نه! نمره او افتضاح بود. در امتحان ورودی کالج، در درس ریاضی نمره 1 از 120 گرفت!! 


جالب این است که با چنین سابقه ای، اعتماد به نفس کافی هم داشت و برای ورود به دانشگاه هاروارد –رتبه یک دانشگاه های جهان- اقدام کرد و البته رد شد. اما دوباره اقدام کرد. وی توسط دانشگاه هاروارد 10 بار رد شد!! اما برای او مساله ای نبود. او به دانشگاه دیگری رفت و لیسانس زبان انگلیسی گرفت.


بعد آنکه فارغ التحصیل شد او برای 30 شغل درخواست فرستاد. اما برای هیچ کدام از آن شغل ها پذیرفته نشد. حتی برای افسر پلیس شدن درخواست داد. اما آنها هم حتی به او فرصت ندادند. او برای اینکه کارمند کی.اف.سی (فست فود زنجیره ای معروف) نیز اقدام کرد. 24 نفر بودند اما همه پذیرفتند شدند و تنها مصاحبه شونده ای که بین 24 نفر توسط کی.اف.سی. رد شد او بود. این بخشی از داستان زندگی جک ما (بنیانگدار و مالک علی بابا) است که اکنون 41 میلیارد دلار ثروت دارد. 




داستان زندگی او الهام بخش است. اما او یک دیدگاه کلیدی در موفقیت دارد که بسیار جذاب است. او می گوید: اگر می خواهید رمز موفقیت را بدانید، نه از داستان های موفقیت، بلکه از شکست ها و اشتباهات آنها بیاموزید. موفقیت آدم های موفق مثل یک ویترین زیبا و آراسته است که پشت آن پر است از شلختگی، شکست و تاریکی؛ چک های برگشت خورده، زندان، مردود شدن، پذیرفته نشدن، مسخره شدن، اشتباهات احمقانه. 

پس اگر فقط این ویترین آراسته را ببینیم، یک تصویر توهمی از موفقیت در ذهن ما ایجاد می شود و توانمندی ما را برای مواجهه با شکست ها به شدت کاهش می دهد، چرا که فکر می کنیم، در مسیر موفقیت فرش قرمز پهن کرده اند. 

  • Afshin Babaali

درخت گلابی

Afshin Babaali | دوشنبه, ۷ خرداد ۱۳۹۷، ۰۲:۱۷ ب.ظ

مردی چهار پسر داشت. آنها را به ترتیب به سراغ درخت گلابی ای فرستاد که در فاصله ای دور از خانه شان روییده بود؛ پسر اول در زمستان، دومی در بهار، سومی در تابستان و پسر چهارم در پاییز به کنار درخت رفتند. سپس پدر همه را فراخواند و از آنها خواست که بر اساس آنچه دیده بودند درخت را توصیف کنند.

پسر اول گفت: «درخت زشتی بود، خمیده و در هم پیچیده.»

پسر دوم گفت: «نه، درختی پوشیده از جوانه بود و پر از امید شکفتن.»

پسر سوم گفت: «نه، درختی بود سرشار از شکوفه های زیبا و عطرآگین و باشکوهترین صحنه ای بود که تابه امروز دیده ام.»

پسر چهارم گفت: نه، درخت بالغی بود پربار از میوه ها و پر از زندگی و زایش.»

مرد لبخندی زد و گفت: «همه شما درست گفتید، اما هر یک از شما فقط یک فصل از زندگی درخت را دیده اید. شما نمیتوانید درباره یک درخت یا یک انسان براساس یک فصل قضاوت کنید. لذت، شوق و عشقی که از زندگیشان بر می آید فقط در انتها نمایان می شود، وقتی همه فصلها آمده و رفته باشند.»

اگر در زمستان تسلیم شوید، امید شکوفایی بهار، زیبایی تابستان و باروری پاییز را از کف داده اید. مبادا بگذاری درد و رنج یک فصل زیبایی و شادی تمام فصلهای دیگر را نابود کند. زندگی را فقط با فصلهای دشوارش نبین. در راههای سخت پایداری کن. لحظه های بهتر بالاخره از راه میرسند!

  • Afshin Babaali

لیوان را زمین بگذار!

Afshin Babaali | دوشنبه, ۷ خرداد ۱۳۹۷، ۰۲:۱۳ ب.ظ

استادی در شروع کلاس درس ، لیوانی پر از آب به دست گرفت . آن را بالا گرفت که همه ببینند .

بعد از شاگردان پرسید : به نظر شما وزن این لیوان چقدر است ؟  شاگردان جواب دادند : 50 گرم ، 100 گرم ، 150 گرم .

استاد گفت : من هم بدون وزن کردن ، نمی دانم دقیقا“ وزنش چقدر است . اما سوال من این است : اگر من این لیوان آب را چند دقیقه همین طور نگه دارم ، چه اتفاقی خواهد افتاد ؟

شاگردان گفتند : هیچ اتفاقی نمی افتد .

استاد پرسید : خوب ، اگر یک ساعت همین طور نگه دارم ، چه اتفاقی می افتد ؟

یکی از شاگردان گفت : دستتان کم کم درد میگیرد .

حق با توست . حالا اگر یک روز تمام آن را نگه دارم چه ؟

شاگرد دیگری گفت : جسارتا“ دست تان بی حس می شود . عضلات به شدت تحت فشار قرار میگیرند و فلج می شوند . و مطمئنا“ کارتان به بیمارستان خواهد کشید .

وهمه شاگردان خندیدند .

استاد گفت : خیلی خوب است . ولی آیا در این مدت وزن لیوان تغییر کرده است ؟

شاگردان جواب دادند : نه

پس چه چیز باعث درد و فشار روی عضلات می شود ؟ و در عوض من چه باید بکنم ؟

شاگردان گیج شدند . یکی از آنها گفت : لیوان را زمین بگذارید .

استاد گفت : دقیقا“ . مشکلات زندگی هم مثل همین است .

اگر آنها را چند دقیقه در ذهنتان نگه دارید اشکالی ندارد . اگر مدت طولانی تری به آنها فکر کنید ، ذهنتان به درد خواهند آمد . اگر باز هم بیشتر از آن نگه شان دارید ، فلج تان می کنند و دیگر قادر به انجام کاری نخواهید بود .

 فکر کردن به مشکلات زندگی مهم است . اما مهم تر آن است  که در پایان هر روز و پیش از خواب ، آنها را زمین بگذارید .

به این ترتیب تحت فشار قرار نمی گیرید ،  هر روز صبح سرحال و قوی بیدار می شوید و قادر خواهید بود از عهده هر مسئله و چالشی که برایتان پیش می آید ، برآیید !

  • Afshin Babaali

داستان پروانه

Afshin Babaali | دوشنبه, ۷ خرداد ۱۳۹۷، ۰۲:۱۲ ب.ظ

مردی یک پیله پروانه پیدا کرد. و آن را با خود به خانه برد. یک روز سوراخ کوچکی در آن پیله ظاهر گشت مرد که این صحنه را دید به تماشای منظره نشست ساعتها طول کشید تا آن پروانه توانست با کوشش و تقلای فراوان قسمتی از بدن خود را از آن سوراخ کوچک بیرون بکشد.

پس از مدتی به نظر رسید که آن پروانه هیچ حرکتی نمی کند و دیگر نمی تواند خود را بیرون بکشد. بنابراین مرد تصمیم گرفت به پروانه کمک کند!

او یک قیچی برداشت و با دقت بسیار کمی آن سوراخ را بزرگتر کرد. بعد از این کار پروانه به راحتی بیرون آمد.

اما چیزهایی عجیب به نظر می رسید. بدن پروانه ورم کرده بود و بالهایش چروکیده بود مرد همچنان منتظر ماند او انتظار داشت بالهای پروانه بزرگ و پهن شود تا بتواند این بدن چاق را در پرواز تحمل کند. اما چنین اتفاقی نیفتاد.

در حقیقت پروانه ما باقی عمر خود را به خزیدن به اطراف با بالهای چروکیده و تن ورم کرده گذراند و هرگز نتوانست پرواز کند.

آنچه این مرد با شتاب و مهربانی خود انجام داد سبب این اتفاق بود. سوراخ کوچکی که در پیله وجود داشت حکمت خداوند متعال بود. پروانه باید این تقلا را انجام می داد تا مایع موجود در بدن او وارد بالهایش شود تا بالهایش شکل لازم را برای پرواز بگیرند.


بعضی مواقع تلاش و کوشش و تحمل مقداری سختی همان چیزی است که ما در زندگی به آن نیاز داریم. اگر خداوند این قدرت را به ما می داد که بدون هیچ مانعی به اهداف خود برسیم آنگاه چنین قدرتی که اکنون داریم نداشتیم.

اگر کسی دست شما را بگیرد دیگر پرواز نخواهید کرد.

  • Afshin Babaali

حکایت

Afshin Babaali | دوشنبه, ۷ خرداد ۱۳۹۷، ۰۱:۴۰ ب.ظ

حکایت 


حکیم بزرگ ژاپنی در صحرایی روی شن ها نشسته و در حال مراقبه بود...


مردی به او نزدیک شد و گفت: مرا به شاگردی بپذیر!

حکیم با انگشت خطی راست بر روی شن کشید و گفت: کوتاهش کن!

مرد با کف دست نصف خط را پاک کرد.

حکیم گفت: برو یک سال بعد بیا!

یک سال بعد باز حکیم خطی کشید و گفت: کوتاهش کن!

مرد این بار نصف خط را با کف دست و آرنج پوشاند.

حکیم نپذیرفت و گفت: برو یک سال بعد بیا!

سال بعد باز حکیم خطی روی شن کشید و از مرد خواست آن را کوتاه کند. مرد این بار گفت: نمی دانم!

و از حکیم خواهش کرد تا پاسخ را بگوید.

حکیم، خطی بلند کنار آن خط کشید و گفت: حالا کوتاه شد!


این حکایت،  یکی از رموز فرهنگ ژاپنی ها را در مسیر پیشرفت نشان می دهد: نیازی به دشمنی و درگیری با دیگران نیست. با رشد و پیشرفت تو،  دیگران خود به خود شکست می خورند. به دیگران کاری نداشته باش؛ کار خودت را بکن

  • Afshin Babaali